تبليغاتX
وبلاگ شخصی پروین پناهی

درباره من


سلام
من از این سبک خوشم می آید / از این سبک ها که نمی دانم چیست ؟
اما هر چه هست ،
زندگی ست ...

منوی اصلی

آرشیو وبلاگ

لینک های روزانه

آخرین نوشته ها

دوستان من

امکانات

خیار های بد قواره

 

 

پسرم را می گذارم توی صف نان سنگک و آرام نزدیک گوشش می گویم :

- نمی ذاری کسی بیاد جلوت ...فهمیدی ؟

مثل خنگ ها توی صورتم زل می زند و می گوید : خوب .

رویم را بر می گردانم و به سمت سبزی فروشی می روم.

می دانم دارد از پشت قدم های مرا دنبال می کند .

توی سبزی فروشی هیچ چیز مالی وجود ندارد و ریحان و نعناهایش تمام شده ..

- این ها که آشغاله .

مرد با لهجه ی غلیظ کردی می گوید :

- خانوم ...باید صبح بیای صف وایستی .

و رو به همکارش داد می زند : نازانم !

- باشه بیا یک کیلو از این خیارا بده .

در دلم می گویم که ماست و خیارخوشمزه تر است .

گردنم را کج می کنم و بیرون را می پایم . صف حسابی شلوغ است .

پسرم انگار که از فضا آمده باشد اطراف را با تعجب نگاه می کند و سرش

می چرخد .

لبخندی روی لب هایم می نشیند .

سرم را که بر می گردانم فروشنده هر چه خیار بد قواره را ریخته است داخل پلاستیک  .

چیزی نمی گویم بگذار دلش خوش باشد ، من که می خواهم همه را خورد کنم برای ماست و خیار !

کیسه را می گیرم و پول می دهم .

فروشنده دوباره ساعت رسیدن سبزی تازه را یاد آوری می کند .

به سمت نانوایی می روم.

چشم هایم می گردد اما  پسرم را توی صف نمی بینم . رنگم می پرد .

با دست فاصله ی بین مردها را می گردم و تند و تند معذرت خواهی می کنم .

صف حرکت کرده و رسیده به تاریکی زیر طاقی ..

یک نفر می گوید : اوناهاش اونجاست !

پسرم درست شده عین میت و در جا خشکش زده است .

مرد پشت سرش با لباس های رنگی وکثیف چنان از پشت به او نزدیک شده که انگار می خواهد او را بغل کند .

چانه ی پسرم را می گیرم و رو به خودم بر می گردانم ...

- چیه مامان ؟

با رنگ و روی پریده در حالی که می خواهد از حال برود سرش را بالا

می گیرد .

انگار زبانش را از حلقوم بیرون کشیده اند .

بند بندم از هم می پاشد . چشم هایم سیاهی می رود .

هزار تا فکر و خیال به سرم می زند .

مرد پشت سرش را هل می دهم به عقب ..

تازه یادم می افتد که این مرد، همان مردی نبود که پشت سرش بود .

- برای چی این قدر چسبیدی به این بچه آقا ؟

فکر آبرویم را نمی کنم .

مرد خودش را عصبانی نشان می دهد و با لهجه ای که معلوم نیست مال کجاست می گوید :

- یعنی چی خانوم ؟

- یعنی چی و زهر مار ...  مرتیکه ی دهاتی !معلوم نیست چی کار کردی زبون بچه بند اومده .

رنگ پسرم زرد تر می شود و نزدیک است که پس بیافتد .

صف حرکت کرده و بین مردم کلی فاصله افتاده .

پیرمردی از عقب صف می گوید : صلوات بفرست خانوم ..برو جلو .

- چی چی رو برو جلو ...حاج آقا ؟

لباس پسرم را از شانه می گیرم و محکم می کشمش کنار .

- کاریت کرد مامان ؟ به من بگو ...در گوشم ..بگو !

مرد چشم هایش را براق می کند .

سرش را با تردید بالا می گیرد و به چشم های مرد نگاه می کند .

- نچ .

زبانش را می بینم که سفید شده .

مرد نقاش برای پشت سری توضیح می دهد :

- بچه شو گذاشته معلوم نیست کجا رفته به ما بد وبیراه می گه !

سر از پا نمی شناسم .. می روم جلو و یقه ی رنگی اش را می گیرم توی مشتم .

- به خدا بیچارت می کنم .

 صدایم را بالاتر می برم .

- یقمو ول کن ..زن !

زیر لب لااله الا الله می گوید .

به خودم  می گویم که فوق فوقش دیگراز این نانوایی نان نمی گیرم .

دست هایم می لرزد. مثل مرغ پرکنده ام. می خواهم سوراخ سوراخش کنم .

- کثافت ..الله از کمرت بزنه .

بغض گلویم را گرفته و صدایم لرزان و دو رگه شده ..

مردم بیشتر جمع می شوند و می خواهند ما  را سوا کنند .

- خانوم  ولش کن .إ إ إ ...؟؟

رو به مرد نقاش می گویند که برود و غائله را ختم کند .

مرد از جمعیت رو بر می گرداند و زیر لب فحشم می دهد .

- برو آقا ...برو .

نفس هایم بریده بریده است و یک بند دارم فحشش می دهم .

توی دلم به سعید هم فحش می دهم . من بچه نمی خواستم .

پسرم مات و مبهوت مانده .

پیرمرد سری به نشانه ی تاسف تکان می دهد و می گوید : یه ذره آب بده بچه بخوره ...زهره ترک شد .

از شانه اش می گیرم و بیچاره را دوباره محکم می کشم .

تا نوبتش سه نفر دیگر مانده .

از خیر نان سنگگ می گذرم و به سمت بقالی می روم .

مردم پشت سرم پچ پچ می کنند .

پلاستیک خیارهای بد قواره در دستانم تلو تلو می خورد .

می روم برایش آب معدنی بگیرم .

 

 اردی بهشت ۹۱

 



نـوشــته شده در: جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 | 20:13 | به قلم: پروین پناهی |



کتاب های من برای فرشته های کوچک

 

نمایشگاه کتاب - راهرو 30b - غرفه 39 - انتشارات خیام آزمون

 



نـوشــته شده در: جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 20:17 | به قلم: پروین پناهی |



خشونت علیه زنان
 

 

اگر یک روز زن باشم .....

.http://uplod.ir/djzy0skqvyoj/wm.wmv.htm

 



نـوشــته شده در: سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 | 15:12 | به قلم: پروین پناهی |



سرهنگ و مه لقا

 

صدای عربده کشی های سرهنگ می آمد .

صدایی که شیشه ها را می لرزاند .

اما صدای جواب دادن مه لقا خانوم نمی آمد که مثلا بگوید : خودت خفه شو ..گور بابای خودت ، 

یا کثافت جده آبادته ..

مه لقا خانوم هیچ نمی گفت .

 فقط به فحش هایش گوش می د اد .

حتی وقتی که سرهنگ فنجان و نعلبکی های دور طلایی جهازش را از روی میز پایین می ریخت .

- این خرت و پرت های جاهاز ننه ات رو هم ور دار و با خودت ببر .

اشک می ریخت و حتما در دلش می گفت :

آخه این اسباب های داغون رو بعد چهل سال زندگی کی از من می خره ؟

خودش می خواست ساکت بماند .

با این که می توانست با انگشتان لرزانش شماره ی یک – یک – صفر  را بگیرد .

سرهنگ نعره می زد و مدام به خدیجه نامی فحش می داد که روزگاری مه لقا را به او معرفی کرده بود .

سرهنگ می دانست  حتی اگر همسایه ها در بزنند و تذکر بدهند ، مه لقا خواهد گفت که صدای تلویزیون  

بوده و الان کمش می کند .

صدای سرهنگ بی رحم بود .

مثل روزهایی که سربازان  بی نظم را تحقیر می کرد.

مه لقا خانوم در تمام این سال ها به صدای حاکم و یک دنده ی سرهنگ عادت کرده بود ...

 

 



نـوشــته شده در: یکشنبه بیستم فروردین 1391 | 16:31 | به قلم: پروین پناهی |



جشنواره مادران قصه گو

دوستان مهربانم سلام ..

در این مدتی که از محضرتان دور بودم کارهای بزرگی انجام شد .

خداوند مهربان ، من و دوستانم را  یاری داد تا جشنواره ی عظیم مادران قصه گو را برای اولین

 بار در تهران برگزار کنیم .

برنامه ای فشرده و دشوار که البته شیرینی های خاص خودش را داشت .

و من در برابر مادران و مادربزرگ های با تجربه افتخاراین خدمتگزاری را داشتم .

خوشحالم که با مادران مناطق مختلف آشنا شدم  و از زبان هر یک قصه های شیرینی شنیدم

اختتامیه این جشنواره نیز در برج میلاد با حضور اساتید گران قدری برگزار شد .



نـوشــته شده در: جمعه دوازدهم اسفند 1390 | 1:10 | به قلم: پروین پناهی |



ارتفاع

گلدان پشت پنجره از دستم افتاد

خواب دیده بودم تو را به دوش می کشند

من از بلندی می ترسم

من از ارتفاع این خانه

از این که بی تو

تمام شب را با صدای بلند آواز بخوانم ،

می ترسم .

در حیاط

 درخت ایستاده روی پای خودش

و من از این شاخه به آن شاخه می شوم

مثل کسی که دستمالش را

گم کرده باشد از گریه .

من از نبودنت

از این آغوش بسته

و پنجره

از ارتفاع این خانه می ترسد ...

 

 

بهمن۹۰



نـوشــته شده در: شنبه هشتم بهمن 1390 | 18:52 | به قلم: پروین پناهی |



لی لی

 

دختریک لنگه پا از روی مربع های کج و کوله ای که کشید ه بود پرید .

به اولین مربع رسید که برگشت .

نفس نفس می زد .

به زن پشت سرش نگاه کرد .

زن با مانتویی سیاه و بلند روی نیمکت نشسته بود .

پایش را روی هم انداخته بود و به درختان بالای سرش نگاه می کرد و در دستش نیمه ی گاز زده ی سیب بود .

دخترسنگ دستش را توی باغچه انداخت وبه حوض نزدیک شد و

روی آن خم شد .

ماهی های قرمز چرخ می زدند .

سایه دختر که روی حوض افتاد ماهی ها متراکم شدند و زیر سایه جمع شدند .

با صدای بلند ماهی ها را شمرد .

انگشت اشاره اش بالای سر ماهی ها جابه جا می شد .

به مادر نگاه کرد حواسش به او نبود .

- سیزده تا !

سرش را بالا آورد و به سمت زن دوید .

با هیجان خودش را به دامن او انداخت .

-مامان ؟

-جانم ؟

دست زن روی موهای دختر چرخید و موهایش را از پیشانی کنار زد .

کمی طول کشید تا فکرش را به زبان بیاورد .

- می گم ؟

- چی می گی ؟

- منو چند تا دوست داری ؟

-سیزده تا !

-چرا سیزده تا ؟

-همین جوری ...

صورت مادر را بوسید و به سمت حوض دوید .

زن  نیمه ی دیگر سیب را که جای گاز دختر بود گاز زد و با دهان پر گفت : مواظب باش .

زن می دانست که دختر شمارش اعداد را تا سیزده آموخته است .

 



نـوشــته شده در: یکشنبه هجدهم دی 1390 | 12:25 | به قلم: پروین پناهی |



ضد یلدا
 

برای من یلدایی وجود ندارد

یلدا با آجیل کیلویی 18000 هزار تومان وهندوانه ی 5000 هزار تومانی و انار دانه ای

هزار تومان چه یلدایی ؟؟؟

یلدا برای من خنده نداشت ، گریه داشت .

وقتی می شنیدم که خانوم ن به دروغ به خانم ش می گوید که جایی دعوت دارند و نمی توانند

بیایند اما در حقیقت نه جایی دعوت بودند و نه کسی قرار بود به خانه شان بیاید گریه ام گرفته بود .

یلدا وقتی یلدا بود که فراوانی و ارزانی بود و مردم هم چون شکم سیر بودند ، به حلال و

حرامشان حساس بودند ومهمان هم حرمت داشت .

در گذشته مردم مثل امروز از رفتن به خانه ی هم نمی هراسیدند .

من در این خیابان های سرد و یخ زده چیزی به جز سرافکندگی و بدبختی مردم چیزی ندیدم ،

مردمی که فقط قیمت می کردند و رد می شدند.

شما هم باید ساده باشید که خنده های مصنوعی مجریان صدا و سیما را باور کنید که مردم راضی

 هستند و خوش و خرم !

من در شب یلدا پدران شرمساری را دیدم که به بهانه ی اضافه کار خانه نیامدند و وقتی آمدند که

 همه خواب باشند .

من فکر می کنم به جای تبلیغات سرخوشانه و معنی واژه ی یلدا باید بدانیم آنچه مردم را جمع

می کند یلدا نیست ...وضعیت مناسب اقتصادی است و باز هم آنچه بین مردم فاصله می اندازد

زیر خط فقر بودن است !

خاطرمان هست چند خانواده در شب عید پارسال به جای سبزی پلو و ماهی، تن ماهی خوردند؟

تازه این را می توان برای قشرمتوسط در نظر گرفت !

با قیمت بالای انار و آجیل ودیگر تنقلات و...که از حدودا یک هفته قبل چند برابر شد مردم به

دنبال جایگزین هستند و این گونه است که کم کم جزئیات یک رسم از میان می رود .

و بپذیریم که نمی شود با نداشتن پول به زور یک مراسم را حفظ کرد .

رسم و رسومات کم تر و مهمانان کم تر و میوه ها کم تر و نذری ها کم تر .

این گونه است که انسان می ماند و تنهایی .

برای من یلدایی وجود ندارد و منتظرم ببینم تا کجا این مردم می خواهند به هم پز بدهند و

 دروغ بگویند ؟؟؟؟

 

  



نـوشــته شده در: پنجشنبه یکم دی 1390 | 16:46 | به قلم: پروین پناهی |